close
تبلیغات در اینترنت
داستان ناپلئون
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

ܓ گزیده ای از برترین هاܓ

  به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلئون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند. ناپلئون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست…

برای حمایت ازما لطفا در انجمن سایت عضو شوید

  از این پس دستیابی به صفحات سایت از طریق آدرس جدید

www.gozide.ir


***************************


داستان ناپلئون

 

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلئون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند.
ناپلئون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلئون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلئون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.
ناپلئون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلئون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلئون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟
سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلئون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف...... ........)
در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلئون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلئون به سخن آمده و به نرمی میگوید: حالا میفهمی که چه احساسی داشتم

درباره : گزیده اشعار زیبا , گزیده داستان ,
بازدید : 1304 تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1391 زمان : 22:39 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()
مطالب مرتبط
  • شعری از اقای اصغری شعری از اقای اصغری
  • مختصر و مفید(5) مختصر و مفید(5)
  • داستان طنز(9) داستان طنز(9)
  • مختصر و مفید(4) مختصر و مفید(4)
  • یاعلی!علم بهتر است یا ثروت؟ یاعلی!علم بهتر است یا ثروت؟
  • زنـدگی خـروسی زنـدگی خـروسی
  • داستان حضرت عیسی و پیرزن داستان حضرت عیسی و پیرزن
  • نخند! نخند!
  • داستان طنز(8) داستان طنز(8)
  • جملات زیبا از بزرگان جملات زیبا از بزرگان
  • مورچه ی عاشق مورچه ی عاشق
  • جملات زیبا جبران خلیل جبران جملات زیبا جبران خلیل جبران
  • داستانک طنز(6) داستانک طنز(6)
  •  شاگرد زيرك و استاد! شاگرد زيرك و استاد!
  • داستانک طنز(5) داستانک طنز(5)
  • مجازات ملانصرالدین مجازات ملانصرالدین
  • مختصر و مفید مختصر و مفید
  • مـال و دزدی دیـن مـال و دزدی دیـن
  • آیا میدانید !!؟ آیا میدانید !!؟
  • داستانک طنز(3) داستانک طنز(3)
  • داستانک طنز(2) داستانک طنز(2)
  • یه داستانک طنز! یه داستانک طنز!
  • مختصر و مفید (3) مختصر و مفید (3)
  • مختصر و مفید (2) مختصر و مفید (2)
  • ارزش واقـعی ارزش واقـعی
  • یه داستان طنز یه داستان طنز
  • امروز... امروز...
  • فقر... فقر...
  • دستانی که دعا می کنند... دستانی که دعا می کنند...
  • سخنان بزرگان درباره خدا سخنان بزرگان درباره خدا
  • ارسال نظر برای این مطلب
    این نظر توسط ناهید در تاریخ 1391/9/6 و 19:49 دقیقه ارسال شده است

    خیلی جالب بود شکلک


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 272
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 74
  • آی پی امروز : 6
  • آی پی دیروز : 15
  • بازدید امروز : 86
  • باردید دیروز : 23
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 86
  • بازدید ماه : 777
  • بازدید سال : 9,917
  • بازدید کلی : 535,001
  • مطالب
    کدهای اختصاصی