close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

ܓ گزیده ای از برترین هاܓ

داستان های کوتاه

برای حمایت ازما لطفا در انجمن سایت عضو شوید

  از این پس دستیابی به صفحات سایت از طریق آدرس جدید

www.gozide.ir


***************************


داستانک طنز(10)- خاطرات شهدا

 

یک قناسه‌چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود با سلاح دوربین‌دار مخصوصش اشک عراقی‌ها را در‌آورده بود.

بار اول بلند شد و به عربی فریاد زد: (ماجد کیه؟) یکی از عراقی‌ها سرش رو بالا آورد و گفت: (من) /ترق/ ماجد قبض جناب عزرائیل را امضا کرد.

دفعه بعد قناسه‌چی فریاد زد : (یاسرکجایی؟) یاسر هم به دست‌بوسی جناب مالک شتافت.چند بار این کار را کرد تا به رگ غیرت یکی از عراقی‌ها به اسم جاسم برخورد. فکری کرد و با خوشحالی بشکنی زد و پرید رو خاکریز : (حسین کیه؟) و نشانه رفت؛ اما خبری نشد.

با دلخوری از خاکریز اومد پایین. یکهو صدایی از سوی قناسه‌چی ایرانی بلند شد : (کی باحسین کار داشت؟) جاسم باخوشحالی رفت بالای خاکریز و گفت : (من!) /ترق/ و جاسم هم با یک خال هندی بین دو ابرو خود را در آن دنیا دید.


بازدید : 818 تاریخ : دوشنبه 18 شهريور 1392 زمان : 18:3 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟

 


 

عکس های خفن

 


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

ادامه مطلب
بازدید : 1179 تاریخ : پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 زمان : 18:27 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

جملات الهام بخش برای زندگی

 

جملات الهام بخش برای زندگی

 

حکایت:

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
 
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!

ادامه در ادامه مطلب.با تشکر از:phonix

 

 

ادامه مطلب
بازدید : 1724 تاریخ : سه شنبه 12 دي 1391 زمان : 14:43 نویسنده : phoenix نظرات ()

هیچ وقت زود قضاوت نکن...

 

 

 

مرد مسني به همراه پسر بیست ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر بیست ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.
 

.......!

ادامه مطلب
بازدید : 580 تاریخ : شنبه 25 آذر 1391 زمان : 16:49 نویسنده : phoenix نظرات ()

داستان کوتاه طنز (خدا مواظب سیب هاست)


بچه‌ها درناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند.  سر میز یك سبد سیب بود كه روى آن نوشته بود: فقط یكى بردارید. خدا ناظر شماست در انتهاى میز یك سبد شیرینى و شكلات بود.  یكى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید!  خدا مواظب سیب‌هاست

ادامه مطلب
بازدید : 572 تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1391 زمان : 3:38 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستان های کوتاه نیلسون ماندلا

 

به ميليونها انساني كه در جنوب آفريقا هستند و به كساني كه آنها را ديده ام و مي شناسم، پيشنهاد مي كنم كه ارزش دوستي خود را بدانند و بيشتر عشق بورزند.((نلسون ماندلا)) 

 

بهترين لذت آدمي اين است كه بداند نسلي از او بر جا مانده، ولي حسي برتر از هر لذت موجود اين است كه بداند مسئوليت خانواده اي بر دوش او است و هر فردي مي تواند از اين لذت برخوردار شود.((نلسون ماندلا)) 

 

خشم و رنجش همچون نوشيدن زهر و سپس، اميد به نابودي دشمنان است.((نلسون ماندلا)) 

 

ادامه مطلب
بازدید : 500 تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1391 زمان : 3:11 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

افتادگی آموز اگر طالب فیضی،هرگزنخوردآب زمینی که بلند است...

روزی روزگاری پسرک فقیریزندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی،مادر به ما آموخته که نیکی ما ازائی ندارد» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد،پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و...

 با تشکر از: s.phonix

ادامه مطلب
بازدید : 4935 تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1391 زمان : 11:40 نویسنده : phoenix نظرات ()

داستان حضرت عیسی و پیرزن

 

 

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟


ادامه مطلب
بازدید : 3098 تاریخ : پنجشنبه 01 تير 1391 زمان : 23:23 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 272
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 74
  • آی پی امروز : 16
  • آی پی دیروز : 19
  • بازدید امروز : 64
  • باردید دیروز : 44
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 64
  • بازدید ماه : 994
  • بازدید سال : 1,440
  • بازدید کلی : 526,524
  • مطالب
    کدهای اختصاصی