close
تبلیغات در اینترنت
گزیده اشعار زیبا
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

ܓ گزیده ای از برترین هاܓ

گزیده اشعار زیبا

برای حمایت ازما لطفا در انجمن سایت عضو شوید

  از این پس دستیابی به صفحات سایت از طریق آدرس جدید

www.gozide.ir


***************************


شعری از اقای اصغری

 

 

عكس

غمت را با دلم تقسيم مي كردم اگر بودي

 

به جز روي تو را تحريم مي كردم اگر بودي

 

دلم را مي شناسي چون فقط سرمايه ام اين است

 

دو دستي به شما تقديم مي كردم اگر بودي

 

به دنيا آمدم وقتي كه ديدم روي و لبخندت

 

من آنرا مبداء تقويم مي كردم اگر بودي

 

اگر يك بار ديگر باز گردي من همان كاري

 

كه مي دانند و مي دانيم مي كردم اگر بودي

 

شباهت با خودت داري نه با اين ماه ِ هر جايي

 

خودم را با خودت تنظيم مي كردم اگر بودي

***

تو در قلبم بزرگي ....آن چنان كه روزها هر صبح

 

سلام اصلا....فقط تعظيم مي كردم اگر بودي

 

 

 

 

جناب آقای اصغری/مشهد

 

بازدید : 541 تاریخ : سه شنبه 08 اسفند 1391 زمان : 23:22 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مختصر و مفید(5)

 

نامداران ابتدا از نام خویش گذشته اند . «حکیم ارد بزرگ»

 

برای خواندن ادامه ی مطالب به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه مطلب
بازدید : 3333 تاریخ : پنجشنبه 02 شهريور 1391 زمان : 1:23 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستان طنز(9)

 


یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس
۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !

بازدید : 1714 تاریخ : پنجشنبه 02 شهريور 1391 زمان : 1:21 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مختصر و مفید(4)



آنچه را که با خوشی و لذت آموخته ایم ، هرگز فراموش نمی کنیم . سیسرون



آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار براستی در این جهان نیک بخت است . حکیم بزرگمهر


ادامه در ادامه مطلب

 

ادامه مطلب
بازدید : 1515 تاریخ : شنبه 10 تير 1391 زمان : 21:56 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستان ناپلئون

 

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند.ناپلئون به طور اتفاقی از سواران خود جدامیافتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را میگیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او میپردازند.
ناپلئون که جان خود را در خطر میبیند پا به فرار میگذاردو سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی میشود او با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریادمیزند:((کمکم کن جانم را نجات بده کجا میتوانم پنهان شوم؟))پوست فروش میگوید: (زود باش بیا زیر این پوستینها)و سپس روی ناپلئون مقداری زیادی پوستین میریزد.پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان میشوند و فریاد زنان میپرسند:(او کجاست؟ما دیدیم که او امد تو.)قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن ناپلئون زیر و رو میکنند. انها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ میزنند اما او را نمیابند سپس راه خود را میگیرند و میروند.
ناپلئون پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینهابیرون میخزد.در همین لحظه محافظان او از راه میرسند .پوست فروش رو به ناپلئون کرده و محجوب از او میپرسد:((ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما میکنم اما میخواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد اخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید؟)ناپلئون قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین میغرد:(تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی؟
سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید من خودم شخصا فرمان اتش را صادر خواهم کرد.)محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود میبرندو سینه کش دیوار چشمان او را میبندند.پوست فروش نمیتواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد میشنود .او برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس میکند. سپس صدای ناپلئون را میشنود ک پس از صاف کردن گلویش به ارامی میگوید:((آماده.............هدف...... ........)
در این لحظه پوست فروش با علم به اینکه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد احساسی غیر فابل وصف سر تا سر وجودش را در بر میگیردو قطرات اشک از گونه هایش فرو میغلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند.
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر میدارند. پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود ناپلئون را میبیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او مینگرد. آنگاه ناپلئون به سخن آمده و به نرمی میگوید: حالا میفهمی که چه احساسی داشتم

بازدید : 1311 تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1391 زمان : 22:39 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

یاعلی!علم بهتر است یا ثروت؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی(علیه السلام) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:

- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت ؟

علی(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همانطور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:

- اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟

علی(علیه السلام) فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.

نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست.

در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام (علیه السلام) در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

هنوز سخن امام(علیه السلام) به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش مینشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:

- یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

حضرت علی(علیه السلام) در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود.

نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد...

ادامه مطلب
بازدید : 1357 تاریخ : دوشنبه 05 تير 1391 زمان : 1:36 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

زنـدگی خـروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.

 

ادامه در ادامه مطلب    نویسنده :گابریل گارسیا مارکز

 

ادامه مطلب
بازدید : 1567 تاریخ : جمعه 02 تير 1391 زمان : 21:11 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستان حضرت عیسی و پیرزن

 

 

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟


ادامه مطلب
بازدید : 3170 تاریخ : پنجشنبه 01 تير 1391 زمان : 23:23 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

نخند!

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید،ارباب.

نخند !

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری .

نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند .

نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده .

نخند !

 

ادامه در ادامه مطلب /// منبع: دلنوشته های پاییز

 

ادامه مطلب
بازدید : 1864 تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 زمان : 12:30 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستان طنز(8)

 

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به
۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
خانم خونه بر میداره به
۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی : یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

بازدید : 1867 تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 زمان : 20:0 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

جملات زیبا از بزرگان



راز جوانی من در این است که هر روز چیز تازه ای یاد می گیریم . سولون

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
بازدید : 2679 تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 زمان : 11:36 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مورچه ی عاشق



روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های
پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت:
معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به
عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را
انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت
کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد
و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می
آورد...

تمام سعی مان را بکنیم،
پیامبری همیشه در همین نزدیکیست...

 

بازدید : 2283 تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1391 زمان : 17:30 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

جملات زیبا جبران خلیل جبران


هیچکس نمی تواند چیزی را بر شما آشکار سازد ، مگر آنچه که از قبل درطلیعه ی ناخود آگاه معرفتتان قرار داشته است جبران خلیل جبران


ادامه مطلب
بازدید : 3226 تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 زمان : 19:24 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستانک طنز(6)

 

مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود…

مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود.
بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه‌ی کره خر، خونه هست؟
زنش گفت: آره
مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!

بازدید : 1450 تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1391 زمان : 17:20 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

شاگرد زيرك و استاد!

ستاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

ادامه مطلب
بازدید : 3080 تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 زمان : 21:36 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستانک طنز(5)

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پيش آمده است . آيا می تونم ازت بپرسم ؟شتر مادر: حتما عزيزم . چيزی ناراحتت کرده است؟بچه شتر: چرا ما کوهان داريم ؟ شتر مادر: خوب پسرم . ما حيوانات صحرا هستيم. در کوهان آب و غذا ذخيره می کنيم تا در صحرا که چيزی پيدا نمی شود بتوانيم دوام بياوريم.بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن اين نوع دست و پا ضروری است.بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخيم داريم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی ديد من را می گيرد.شتر مادر: پسرم اين مژه های بلند و ضخيم يک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاي ما را در مقابل باد و شن های بيابان محافظت می کنند.بچه شتر: فهميدم. پس کوهان برای ذخيره کردن آب است برای زمانی که ما در بيابان هستيم. پاهايمان برای راه رفتن در بيابان است و مژه هايمان هم برای محافظت چشمهايمان در برابر باد و شن های بيابان است... .بچه شتر: فقط يک سوال ديگر دارم... ...شتر مادر: بپرس عزيزم.بچه شتر: پس ما در اين باغ وحش چه غلطی می کنيم؟

 


نتيجه اخلاقی:مهارت ها، علوم، توانايی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جايگاه واقعی و درست خود باشيد. پس هميشه از خود بپرسيد الان شما در کجا قرار داريد؟

 

 

ادامه مطلب
بازدید : 1768 تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 زمان : 18:19 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مجازات ملانصرالدین

 


روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب می شود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند. پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند، اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم.


ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند. عده ای به ملا می گویند مرد حسابی! آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟ ملانصرالدین می فرماید: انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!


منبع : دلنوشته های پاییز

 

 

بازدید : 919 تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 زمان : 17:47 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مختصر و مفید

تو ... ،

      فرصتی برای دنیا هستی؛

                     قرار نیست کسی را تکرار کنی ...

 


 

منبع : کودک درون یک روزنامه نگار

بازدید : 792 تاریخ : جمعه 29 ارديبهشت 1391 زمان : 16:43 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مـال و دزدی دیـن

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...



 

بازدید : 697 تاریخ : شنبه 26 فروردين 1391 زمان : 22:50 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

آیا میدانید !!؟


*آيا مي دانيد بدن جوجه تيغي در هنگام تولد حالت ژله اي دارد و حتي ممكن است در
حين تولد، نيمي از بدنش توسط تيغهاي بدن مادر كنده شود؛ اما تا قبل از یک
هفتگی، بدنش كاملاً ترميم مي شود؟*

*آيا مي دانيد گوريلها هميشه شبها نزديكي مي كنند و اين عمل را هرگز در برابر

ديدگان پدر و مادرشان انجام نمي دهند؟*

 

 منبع: دلنوشته های پاییز

 

ادامه مطلب
بازدید : 1103 تاریخ : شنبه 26 فروردين 1391 زمان : 21:1 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستانک طنز(3)


من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان
۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!

 

ادامه مطلب
بازدید : 2237 تاریخ : پنجشنبه 24 فروردين 1391 زمان : 13:31 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

داستانک طنز(2)

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

 

بازدید : 1252 تاریخ : شنبه 19 فروردين 1391 زمان : 23:26 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

یه داستانک طنز!

یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه
۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !

 

بازدید : 1193 تاریخ : چهارشنبه 16 فروردين 1391 زمان : 11:11 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مختصر و مفید (3)

تجربه جواهر است، و باید اینطور باشد، چراکه برای به دست آوردن آن بهای شگرفی باید پرداخت . – ویلیام شکسپیر

 


درد من تنهایی نیست .....
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند. (گاندی)

 


 

ادامه مطلب
بازدید : 1216 تاریخ : دوشنبه 14 فروردين 1391 زمان : 17:54 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

مختصر و مفید (2)


¤ تجربه مثل سنگ آسیاب می ماند و خوش شانس خواهیم بود اگر روشنمان کند نه آسیاب. – جاش بایلینگ

¤ تجربه با صنعت به*دست می آید و با گذر سریع زمان کامل می شود. – ویلیام شکسپیر

 


 

ادامه مطلب
بازدید : 707 تاریخ : یکشنبه 13 فروردين 1391 زمان : 17:57 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

ارزش واقـعی

در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.

قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و...

 


 

ادامه مطلب
بازدید : 856 تاریخ : جمعه 11 فروردين 1391 زمان : 18:26 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

یه داستان طنز

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.»
پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»
پيرمرد دوم: «پروانه؟»
پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»

 

ادامه مطلب
بازدید : 1703 تاریخ : جمعه 11 فروردين 1391 زمان : 18:2 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

فقر...

میخواهم بگویم ...
فقر همه جا سر میکشد ...
فقر ، گرسنگی نیست ...
فقر ، عریانی هم نیست ...
فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند ...

فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ...

طلا و غذا نیست ...

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند ...
فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ...
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ...
فقر ، همه جا سر میکشد ...
فقر ، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ...

فقر ، روز را " بی اندیشه" سر کردن است ...

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب
بازدید : 983 تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 1:6 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

دستانی که دعا می کنند...

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند. کوروش بزرگ

خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن. کوروش بزرگ

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . کوروش کبیر

 

 

 

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . کوروش کبیر

 

ادامه مطلب
بازدید : 1355 تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 1:3 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()

سخنان بزرگان درباره خدا

در بیکران زندگی دو چیز افسونم می کند :

آبی آسمانی که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست(دکتر شریعتی)


درموقع آسایش خدارابشناس تادرموقع سختی تورابشناسد(رسول اکرم ص)

 

ترجیح میدم روی موتورسیکلتم باشم و به خدا فکر کنم، تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتورسیکلتم فکر کنم: مارلون براندو

 

تولد هر کودک، نشان آن است که :خدا هنوز از انسان ناامید نشده است رابنیندرانات تاگور

 

 

 

ادامه مطلب
بازدید : 8363 تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 1:1 نویسنده : مهدیه زرعی نظرات ()
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 111
  • کل نظرات : 272
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 74
  • آی پی امروز : 14
  • آی پی دیروز : 17
  • بازدید امروز : 73
  • باردید دیروز : 42
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 73
  • بازدید ماه : 729
  • بازدید سال : 6,897
  • بازدید کلی : 535,567
  • مطالب
    کدهای اختصاصی